آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

زبل خان

چند روز پیش خانمی دسته کلیدهای من رو برا بازی امانت گرفت ولی بعدا یادش رفت بیاره و من خودم از تو کیفش پیداش کردم و برداشتم ، فرداش که دوباره کلید خواست گفتم مگه دیروز پس دادی ، دیدم بدو بدو دوید تو اتاقش دست برد به کلید کمد خیلی راحت قفل در رو باز کرد کیفش رو درآورد و زودی نگاه کرد و گفت نیست و من هم این طور شدم امان از دست بچه های این دوره زمونه هیچ جای قفل داری برای گذاشتن وسایل دیگه وجود نداره ...
27 شهريور 1392

کاردستی

چند روز پیش سرم به شدت مشغول کار بودکه یک دفعه متوجه شدم صدای خانمی نمیآید هر چند جلو چشمم تو پذیرایی بود، وقتی برگشتم دیدم داره گیره های سرش رو دونه دونه باز می کنه و به رو فرشی می چسبونه تازه چقدر هم خودش لذت می بره این هم هنر دست آیلایی ...
27 شهريور 1392

آیلا و مجسمه های خیابان تربیت

یک روز با آیلایی به خیابان تربیت رفتیم اونجا چند تا مجسمه جالب هست که آیلایی خیلی به اونها علاقه نشون می ده من هم پیشنهاد عکس دادم و آیلایی هم قبول کرد ولی اصلا اجازه نمی داد از کنار مجسمه هاتکون بخوریم با وعده و وعید راه افتادیم مجسمه ها نشان دهنده شغلها در زمانهای قدیم هست( فرش فروش و پسرش) نترسیدها هوا سرد نیست اما کمی باد بود و به خاطر سینوزیت خانمی کت پوشوندم خیلی باحال بود دست به مجسمه می زنه و می گه مامان آقا پیرهن پوشیده خندم گرفت گفتم نه مامانی پیش بند هست . خیلی با دقت وسایل رو نگاه می کنه ...
26 شهريور 1392

خرید با سه چرخه

جمعه قرار شدبا آیلایی برای خرید بیرون بریم که خانمی پیشنهاد سوار شدن به سه چرخه را داد و من هم قبول کردم . هنوز چند قدمی نرفته بودیم که آیلا چند بار ترمز گرفت ( با پاهاش) گفتم آیلا چرا اینکار رو می کنی می افتیم زمین برگشت به من گفت آخه داری با سرعت می ریم گفتم چشم آروم تر می ریم . بعد از اون چند بار ازش سوال کردم سرعت خوبه برگشت گفت اه مامان اینقدر از من سرعت رو نپرس یک بار هم از یک بلندی کوچیک رد می شدیم من گفتم ویژژ برگشت گفت دیگه نگو ویژژ خیلی از هیجان خوشش نمی آد اوه داره از بالای عینک دید می زنه ...
26 شهريور 1392

سی و پنج ماهگی

ماهکم، عسلکم ، عشقم ، نازنینم امروز وارد سی و پنجمین ماه از زندگیت شدی . برا خودت خانمی شدی . برا روز دختر هم ظهر قول هدیه رو داده بودم عصری باهم بیرون رفتیم و دایم در مورد هدیه خریدن سوال می کردی و بالاخره بن بن بن 1 رو خریدیم نمی دونم چطور تا خونه تحمل کردی تا بازش نکنی خیلی خوشت اومده ، دیروز هم صبح که من داشتم می رفتم سرکار گفتم آیلایی زود بوس بده بدوم دیر شده برگشتی می گی مثل من بدو ( به صورت اریب می دوی) بعد هم می گی مامان ظهر برگشتی فارسی یاد بگیریم  الهی . امروز صبح هم دخملی سی و پنج ماهه مامان وقتی من براش میوه می ذاشتم برگشته بسته بیسکویت رو باز کرده به زور یک دسته بیسکویت بیرون آورده تو نایلون من...
18 شهريور 1392

عشق میوه

دخملی ما عاشق انواع میوه هست حالا هم مثل خانوما در حال خیار خوردن و بردن عشقش هست. وقتی براش خیار پوست می کنم اگه یک ذره حتی میلیمتری اگه از پوستش بمونه سریع خیار پس فرستاده می شه  نوش جونت ببین چطور رو چهارپایه مورد علاقه اش نشسته و پاهاشو رو هم انداخته   چه ریز ریز هم می خنده حالا دیگه ... چقدر طنازی می کنی ...
4 شهريور 1392

دختری خونه دار مامان

این هم دختر خونه دار ما که با علاقه وافر در حال اتو کشی هست از اون جایی که مامان نمی تونه اتو کنه (کمر درد) جور مامان حونش رو می کشه . دست و پنجه ات درد نکنه گل گلی چه صاف و صوف هم می کنه ...
4 شهريور 1392
1